ضمیمه ی درس نوزدهم: مرغ گرفتار
24-25
درس بیست و سوّم: نمونه هایی از اشعار محمدّ اقبال لاهوری
25-26
ضمیمه ی درس بیست و سوّم: لاله ی آزاد
26-27
درس بیست و چهارم: تا هست عالمی، تا هست آدمی
28-29
درس اوّل
هرکاری که با نام خدا آغاز نشود ابتر است
* تاریخ جهانگشا
درود و ستایش فقط مخصوص پروردگار آفرینده ی جهان است. خداوندی که ستارگان روشن درخشندگی خود را از نور و پاکی او می گیرند. آسمان و روزگار به اراده و خواست او پا برجاست. خداوندی که پرستش فقط شایسته ی اوست. خداوند بخشنده ای که خواستن تنها از او خوشایند است. خداوند توانایی که موجودات را از نیستی به وجود آورده و پس از آن به موجودات هستی بخشیده و دوباره آن ها را نابود می سازد ( زندگی و مرگ در دست اوست.) « اشاره دارد به آیه ی یحیی و یمیت و یمیت و یحیی».
خداوندی که انسان خوار و ذلیل را عزّت می دهد و زورگویان و ظالمان را از بزرگی و سروری به خواری و ذلّت می کشاند. اشاره به آیه ی « تعزّمن تشاء و تذّل من تشاء » و فرمانروایی سزاوار لایق اوست و خدا بودن شایسته ی او می باشد. عزّت و سربلندی را فقط از درگاه خداوند طلب کن. هر کس که از روی نادانی غیر از خداوند را انتخاب کند از آن گزینش نابجا زیان می بیند. وجود هرآنچه در جهان است از اوست.
شعر: بلندی و پستی جهان ( آسمان و زمین، عزّت و ذّلت ) از توست من نمی دانم که تو کیستی ولی هر چه وجود دارد از آن تو است. و سلام و درود بر آخرین پیامبر که راهنمای پیامبران پیش از خود است. کسی که گره از مشکلات می گشاید و آموزش دهنده ی همه ی پندهاست.
کسی که انسان های گمراه را به راه راست هدایت می کند و مردم جهان را از کارهای نیک و بد خود آگاه می سازد. کسی که به همه ی زبان ها ستایش شده است و کسانی که گوش پندپذیر ( شنوا ) دارند نصحیت او را شنیده اند. تا زمانی که عناصر چهارگانه ( آب، باد، خاک، آتش) در آفرینش موجودات به کار می رود و گل بر روی شاخه کنار خار می روید ( تا زندگی وجود دارد درود و سلام خداوند بر پیامبر
(ص) و اصحاب برگزیده و خاندان بزرگوار او پیوسته باشد. )
ضمیمه ی درس اوّل
* با تو یاد هیچ کس نبود روا
قالب : مثنوی
1ـ ای خدا ای کسی که بخشش و بزرگی تو حاجت ها را برآورده می کند. هرگز شایسته نیست کس دیگری همراه تو یاد شود.
2ـ اندک دانشی که از نزد خودت به ما بخشیده ای به علم بی کران و معرفت خودت متصّل گردان. (علم ما را خدایی کن)
3ـ دانش اندکی که در روح من است از هواهای نفسانی و اسارت تن رها کن .
4ـ در این جهان بر سر راه ما هزاران مشکل و گرفتاری وجود دارد و ما نیز مانند مرغانی طمع کار و بی چاره هستیم.
5ـ اگر در هر قدم ما مشکلات زیادی وجود داشته باشد. چون تو با ما هستی هیچ غمی نداریم.
6ـ از بارگاه الهی می خواهیم به ما توفیق دهد تا بندگی مان را به جا آوریم. زیرا کسی که شرط بندگی را به جا نمی آورد از لطف خداوند محروم و بی بهره است.
7ـ کسی که شرط بندگی را به جا نمی آورد نه تنها به خود آسیب می رساند بلکه همه ی دنیا را دچار مشکل می سازد.
درس دوّم
رزم رستم و سهراب (1)
1ـ اکنون داستان رستم و سهراب را گوش کن، داستان های دیگر را شنیده ای این را نیز گوش کن.
**************
2ـ رستم مهره را به تهمینه داد و گفت: این را نگهداری کن، اگر روزگار به تو دختری بخشید ....
3ـ آن را با طالع خوب و فرخندگی به گیسوی او بیاویز.
4ـ و اگر سرنوشت پسری نصیب تو کرد. این نشانه ی پدر را به بازوی او ببند.
5ـ پس از گذشت نه ماه تهمینه صاحب پسری شد که مانند ماه زیبا و تابان بود.
6ـ وقتی کودک خندید و چهره اش سرخ گون گردید. تهمینه او را سهراب نامید. ( سهراب به معنای سرخ گون و شاداب است .)
7ـ وقتی کودک یک ماهه شد مانند بچه ای یک ساله بود و سینه و هیکلش مانند اندام پدرش رستم بود.
8ـ وقتی ده ساله شد در آن سرزمین کسی نبود که توانایی جنگ آزمایی با وی را داشته باشد.
**************
9ـ تهمینه به او گفت: تو پسر پهلوان تنومند رستم و از دودمان زال دستان پسر سام فرزند نریمان هستی.
10ـ از زمانی که خداوند جهان را خلق کرده، سواری به دلاوری رستم به وجود نیاورده است.
**************
11ـ سهراب گفت : وقتی که من و رستم پدر و پسر باشیم شایسته نیست کسی در جهان پادشاهی کند.
**************
12ـ افراسیاب به فرمانده لشکر گفت: که راز ناشناخته بودن رستم و سهراب همچنان باید پنهان بماند.
13ـ نباید پسر پدرش را بشناسد، زیرا تمام وجودش را تسلیم مهرپدری می کند.
14ـ شاید آن پهلوان دلاور پیر ( رستم) به دست سهراب شجاع کشته شود.
15ـ پس از کشته شدن رستم به دست سهراب چاره ای برای سهراب بیندیشید و شب هنگام او را در خواب بکشید.
**************
16ـ کاووس به گیو فرمان داد: رستم را دستگیر کن و او را زنده به دار بیاویز، و دیگر در باره ی او با من سخن نگو.
**************
17ـ سهراب به رستم گفت: این گرز و شمشیر ( ابزار جنگی ) را بر زمین بینداز و جنگ و ستم را رها کن.
18ـ سهراب به رستم گفت: من در دلم نسبت به تو احساس مهر و محبت می کنم و از جنگیدن با تو خجالت می کشم.
19ـ رستم گفت: شب گذشته در باره ی جنگ سخن می گفتی، فریب تو را نمی خورم بیهوده تلاش نکن.
20ـ بجنگیم ( می جنگیم) سرانجام این جنگ رای و نظر خدای نگهدارنده ی جهان است.
درس سوّم
رزم رستم وسهراب ( 2)
1ـ رستم و سهراب شروع به کشتی گرفتن کردند و خون و عرق فراوانی از بدنشان جاری شد.
2ـ سهراب مانند فیل خشمگین و مست دستش را دراز کرد و رستم را از جایش بلند کرد و به زمین کوبید.
3ـ سهراب خنجر تیز و برّانی را بیرون آورد و می خواست سر رستم را از تنش جدا کند.
4ـ رستم به سهراب گفت: ای پهلوان شجاع که در جنگاوری و شمشیر زنی مهارت داری.....
5ـ آداب و رسوم مبارزه ی ما به گونه ای دیگر است و آراستگی دین ما چیزی غیر از این است.
6ـ هرگاه کسی با کشتی گرفتن مبارزه را آغاز کند و پهلوانی ( بزرگی ) را شکست دهد.
7ـ بار اول که او را بر زمین می زند او را نمی کشد اگرچه نسبت به او کینه ی فراوان داشته باشد.
8ـ سهراب جوان، سخن رستم را پذیرفت و این سخن برای او خوشایند بود.
9ـ سهراب رستم را رها کرد و به دشت آمد. او مثل شیری که از مقابل آهویی ترسان می گذرد. از مقابل رستم عبور کرد.
10ـ سهراب مشغول شکار شد و جنگ با رستم را فراموش کرد.
11ـ وقتی رستم از چنگ سهراب رها شد مانند شمیشری فولادی، قامت راست کرد و نیرو گرفت.
12ـ رستم آرام و آهسته به سوی آب جاری رفت. او مانند مرده ای که دوباره زنده شده باشد نیرو گرفت.
13ـ آب خورد، صورت و سر و بدنش را شست و ابتدا با خداوند شروع به راز و نیاز کرد.
14ـ پیوسته از خداوند پیروزی و قدرت طلب می کرد و از آنچه سرنوشت برایش خواسته بود، خبر نداشت.
15ـ رستم وقتی از طرف رودخانه به سوی میدان جنگ می رفت، نگران و از شکست پیشین هراسناک بود.
16ـ وقتی سهراب شیرافکن، رستم را دید از غرور جوانی به هیجان آمد.
17ـ سهراب گفت: ای کسی که از چنگ شیر رهایی یافته ای و از ضربات شیر دلاوری، مانند من در امان مانده ای.
18ـ رستم که از جنگ پیشین ناراحت بود دستش را دراز کرد و گردن و پهلوی سهراب که چون پلنگ جنگاوری بود، گرفت.
19ـ رستم پشت سهراب جوان را خم کرد ( او را شکست داد) اجل سهراب فرا رسید توان مقاومت نداشت.
20ـ رستم سهراب را مثل شیر بر زمین زد و می دانست که سهراب مدّت زیادی بر زمین نمی ماند.
21ـ رستم سریع خنجرش را از غلاف بیرون آورد و پهلوی سهراب شجاع و آگاه را درید.
22ـ سهراب از شدّت درد به خود پیچید و آهی کشید و از نگرانی نیک و بد روزگار بیرون آمد.
23ـ سهراب به رستم گفت: علّت این اتفّاق خود من هستم و روزگار کلید مرگ و زندگی مرا در اختیار تو نهاد.
24ـ اکنون اگر تو مانند ماهی در آب فرو بروی و یا مانند شب، در تاریکی پنهان شوی ...
25ـ و یا مانند ستاره به اوج آسمان بروی و تمام تعلّقات خود را از روی زمین از یاد ببری.
26ـ پدرم ( رستم) وقتی ببیند که من به دست تو کشته شده ام، انتقام مرا از تو می گیرد.
27ـ از میان این همه پهلوانان مشهور و دلیر، کسی خواهد بود که نشانی مرا به پدرم رستم برساند.
28ـ که سهراب با ذلّت و خواری کشته شده است و او در اندیشه ی یافتن تو بود.
29ـ وقتی رستم این سخن را شنید سرگشته و متحیّر شد. و جهان در مقابل چشمانش تیره و تاریک گشت.
30ـ رستم پس از آن که به هوش آمد با ناله و فریاد از سهراب پرسید...
31ـ اکنون تو چه نشانه ای از رستم داری که امیدوارم نامش از بین پهلوانان کم شود. ( خدا کند بمیرد).
32ـ سهراب به او گفت: اگر چنین است که تو رستمی، تو مرا از روی لجبازی و بیهودگی کشتی.
33ـ به هر روشی که ممکن بود تو را راهنمایی کردم، اما یک ذرّه در تو علاقه به وجود نیامد.
34ـ اکنون بند از لباس جنگی من باز کن و بدن روشن و پاک مرا ببین.
35ـ وقتی رستم زره ی سهراب را باز کرد و آن مهره را بر بازوی او دید از شدّت ناراحتی لباس های خود را پاره کرد.
36ـ رستم از شدّت ناراحتی خودش را زخمی کرد و موهای سرش را کند، بر سرش خاک ریخت و صورتش از اشک خیس شد.
37ـ سهراب به او گفت: این کار تو از مرگ برای من بدتر است، نباید اشک بریزی و گریه کنی.
38ـ این گریه و شیون و زاری سودی ندارد، چنین حادثه ای پیش آمد و این کاری بود که خدا سرنوشت قرار داده بود و باید انجام می شد.
درس چهارم
میرعلم دار
سکینه
1ـ ای عموجان، این جسم ناتوانم فدای تو شود؛ دیگر تحمّل تشنگی ندارم .
2ـ نگاه کن که چگونه غمگین و دل سوخته هستم و به خاطر جرعه ای آب بی تاب شده ام.
3ـ به کوچکی من رحم کن زیرا غمخواری جز تو ندارم.
عبّاس (ع)
4ـ ای سکینه آرامش را با سخنانت از من گرفتی، اکنون بدان که من جز اشک چشم، آبی سراغ ندارم.
5ـ ای گل زیبای باغ حسین من در این دشت به جز اشک چشم به آب دیگری دسترسی ندارم.
امام حسین (ع)
6ـ ای پرچم دار دلاورم و ای کسیکه نیروی بازوی من از توست و عزیزتر از جانم هستی.
عبّاس(ع)
7ـ ای فرزند سعد، سخت دلی و بدبختی پیشه ی توست و پرچم ستم به دست تو استوار و ماندگار است.
8ـ فرزند بهترین مردمان روی زمین حسین(ع) ، آن پادشاه بلند مرتبه چنین گفت:
9ـ بنا به عقیده ی برخی اگرچه من گناه فراوان مرتکب شده ام و نامه ی سرکشی ام را با اعمالم سیاه کرده ام.
10ـ کودکان من چه گناهی مرتکب شده اند که باید در کنار آب جاری فرات از تشنگی هلاک شوند؟
ابن سعد
11ـ ای عبّاس ای پهلوان دلیر من به به تو می گویم برو به حسین پیشوای تشنه لبان بگو که:
12ـ اگر آب تمام سطح جهان را بگیرد ( آب بسیار فراوان باشد) به شما غیر از تیر برّنده نمی دهم.
13ـ مگر این که پیمان با یزید را قبول کنی آن گاه به کودکانت آب می دهم.
عبّاس (ع)
14ـ خدایا من چه کاری باید بکنم. از شرمندگی چه بگویم، به کنار آب رفتم در حالی که هنوز تشنه ام.
15ـ خدایا! چگونه این سخنان را به برادرم بگویم؟ به آن پادشاه عالی مقام چه بگویم زیرا زبانم بند آمده.
امام حسین (ع)
16ـ ای نور چشمم! عبّاس، چرا چشمانت پر از اشک است ؟
17ـ خداوند در جهان حقّ مرا از یزید می گیرد! تو از من شرمنده نباش.
18ـ ای برادر زمان آن رسیده که در خون خود شناور شویم. ( شهید شویم ) و از میدان نبرد، با هم به سوی بهشت برتر، برویم.
19ـ در برابر شمشیر تیز کافران قرار گیریم و برای مبارزه با ستم، جان خود را فدا کنیم.
20ـ ای کسی که غمخوار و فرمانده ی دلاور لشکر هستی و ای کسی که روزگار مانند تو را به خود ندیده .
21ـ زمان فدا شدن در راه خدا دیر شد، صبر جایز نیست، نمی توانم صبر کنم، زمان شهید شدن دیر شده است.
22ـ ای برادر جان، پرچم را پشت سر من مردانه و محکم بر پا کن و مردانه پشتیبان من باشد.
23ـ وقتی پرچم پادشاهی من برافراشته شد، در این میدان نبرد مرا همراهی کن.
24ـ دست و شمشیرت را از خون دشمن رنگین کن و با پشتیبانی از برادرت، با دشمن مبارزه کن.
عبّاس (ع)
25ـ تا زمانی که زنده ام، هرگز از تو جدا نخواهم شد و اگر جانم را فدایت کنم، خوشا به سعادتی که من دارم.
امام حسین (ع)
26ـ وقتی از من دور شدی، توجّه ات به سوی من باشد و از میدان لشکر بیرون بیا و در سمت خیمه ها به دنبال من باش.
عبّاس (ع)
27ـ اگر از تو جدا شدم با شمشیر به این گروه فرومایه حمله کن و میدان جنگ را دگرگون کن، تا شاید مرا بیابی.
28ـ اگر جستجو کنی شاید مرا در خاک و خون بیابی، سپس یک لحظه از روی لطف و مهربانی بر بالین من بنشین.
امام حسین و عبّاس (ع)
29ـ اجازه بده تا مانند ابر بهاری گریه کنم، زیرا حتی سنگ هم هنگام خداحافظی دوستان ناله سر می دهد .
امام حسین (ع)
ای گروه بی آبرو،
عبّاس (ع)
شما بر اعمال کفرآمیز خود، نام اسلام گذاشته اید.
امام حسین (ع)
ای لشکریان یزید، من فرزند رسول خدا هستم.
عبّاس (ع)
حسین سرور و من نوکر او هستم.
امام حسین (ع)
از شهید شدن ذرّه ای ترس ندارم.
عبّاس (ع)
زیرا شهادت میراثی است که از اجدادم به من رسیده است.
امام و عبّاس (ع)
30ـ ای نشانه ی شگفتی ها و ای سرور حاکمان، ای پدر بلند مرتبه من، ای علی مرتضی!
شمر
31ـ ای ابن سعد ستمگر، امان بده که در میدان نبرد روز رستاخیز آشکار گردیده است.
32ـ امام حسین ( ع ) و حضرت عبّاس (ع) که محل طلوع نورند از دو طرف به سپاه کفر حمله کردند.
33ـ ای پادشاه جهان ( ابن سعد) از عبّاس، این شیر نیرومند و خشمگین دوری کن.
34ـ به فریاد لشکر برس که نابود شد و دنیای لشکریان سیاه شد ( لشکر به تنگنا و سختی افتاد )
ابن سعد
35ـ ای لشکر کینه جو، بار دیگر با خشم و کینه و دشمنی حمله کنید و میان این دو برادر جدایی اندازید.
36ـ حضرت عبّاس به طرف آب روان رفت اما تشنه بازگشت بنابراین گذشت و جوانمردی را نگاه کن!
درس ششم
داستان خیر و شر
نظامی
1ـ خیر، فوراً جواهر درخشان را از لباس خود درآورد و در برابر آن سنگدل ( شر ) که آب داشت قرار داد.
2ـ خیر گفت: از شدّت تشنگی مُردم، به فریادم برس و مرا درک کن و آتش تشنگی ام را با مقداری آب رفع کن.
3ـ مقداری از آن آب گواری چون عسل را یا از روی جوانمردی به من ببخش یا بفروش.
4ـ خیر گفت: بلند شو شمشیر و خنجرت را بیاور چشمانم را در بیاور و مقداری آب به من بده.
5ـ چشم های نورانیم مرا بیرون بیاور و تشنگی ام را با مقداری آب برطرف کن.
6ـ هنگامی که شر درخواست خیر را شنید، خنجرش را بیرون آورد و با سرعت پیش خیر تشنه رفت.
7ـ خنجرش را در چشمان روشن خیر فرو کرد و از کور کردن او هیچ افسوسی نخورد.
8ـ وقتی چشمان خیر را نابینا کرد، بدون آن که به او آب بدهد، به راهش ادامه داد.
9ـ شر، لباس ها و جواهرات قیمتی خیر را برداشت و او را بی چیز و نابینا رها کرد.